وسطای بیابون بودم یه بار . یه جایی بین دلیجان و شهر عزیز دل برادر ٬ میمه ی اصفهان . پلیس هم طبق معمول به دلیل سرعت گور بابای مجاز ٬ یعنی حدود شونصد و خورده ای ٬ داشت اعمال قانونم میکرد ![]()
اون مشغول کار خودش بود و فک میزد ٬ ذهن منم با حد اکثر سرعت داشت تمام راهکار های موجود و آپشن ها و آلترناتیو ها رو بررسی میکرد تا بتونم خودم رو خلاص کنم از اون وضعیت بغرنج و البته احمقانه ![]()
داستان چی بود حالا ؟ طرف میگفت میخوابونیم ٬ هیچی هم حالیمون نیست
. من اما ٬ از محتوای کلام ایشون و البته از حرکاتش حس کردم که میشه یه جوری سرو ته موضوع رو هم آورد که بتونیم متوجه زبان همدیگه بشیم
همزمان که داشتم روی نشونه های رفتاریش کار میکردم ببینم از کجا راه رو باز میکنه تا داخل بشم
از طرف دیگه منابع مالی رو هم مشغول بررسی بودم و اینکه الان نقدینگی اوضاعش چطور هست و من چقدر باید به این بدم که نخواد بخوابونه و از طرفی کم نباشه ٬ زیاد نباشه ٬ کم نیارم و این حرفا خلاصه
در همین اثنا ٬ یه پرادو ٬ پر از آدم ٬ از کنارمون رد شد که نگاه من رو جلب کرد . از میون اون همه دست پایی که از پنجره های ماشین زده بود بیرون ٬ یه نفر به علامت دوستی و آشنایی یه دستی تکون داد و رفت .
اولین فکری که به ذهنم خظور کرد این بود که : عوضی
وسط این بگیر و ببند ٬ مسخره بازیت گرفته . ایشالا پلیس بعدی بگیرتت منم بیام بهت بخندم . کلی فکر و خیال هم بعدش به سرم زد اما دیگه دنبال نکردم به هر حال .
کاری نداریم . با همه ی بی پولی و بدبختی ٬ زبون شمی خان آخرش اومد به کمک
و از خوابیده شده بودنمون جلو گیری کرد .
چند وقت بعد داشتم همین داستان رو تعریف میکردم برای یه سری از بروبکس . یکیشون برگشت با خنده گفت که ٬ شمی جون چی کار کردی راستی ٬ یادم رفت بگم ٬ من بودم اون روز تو پرادو
با اون جماعت داشتیم میرفتیم اصفهان ٬ توی جاده دیدمت !!!
شمی - مرتیکه ی .... بی ...... خ....... م .....!
طرف -( اصلا" فکرش رو نکرده بود که چه کار بدی کرده ) .....!![]()
شمی - اگه منو وسط اون بیابون خوابونده بودن ٬ جواب بانلی و مانلی و افشونلی و افشینللی و بقیه ی ...للی های عالم رو کی میداد ؟
طرف ـ ( پیش خودش احتمالا" داشت می گفت عجب غلطی کردم گفتم که من بودم !!) ...![]()
شمی ـ من اگه بودم ٬ حد اقل کاری که می کردم این بود که بایستم ببینم داستان چیه . کمک زبونی ٬ مالی ٬ جنسی یی چیزی ! تو اما ٬ راهت رو گرفتی ٬ رفتی ؟!
شمی - واااااااااااااالا !
بیا وسط دوست عزیز ببینم تو اگه بودی چیکار میکردی ! نه اونجا وسط بیابون پیش من کــــــــــــه !
خودت اگه بودی چی میشد .
راستی تو مامان آریانگ رو میشناختی اصلا" ؟!
مرد ٬ بنده ی خدا !

