تبليغاتX
دروغگو
این میتونه یه بازی جدید باشه اما در حال حاضر یه پروژه ست ٬ اونم ازنوع شمینللی ٬ اسمش رو هم گفتم دیگــــــــــــــــه ٬ " من اگه بودم "

 وسطای بیابون بودم یه بار . یه جایی بین دلیجان و شهر عزیز دل برادر ٬ میمه ی اصفهان . پلیس هم طبق معمول به دلیل سرعت گور بابای مجاز ٬ یعنی حدود شونصد و خورده ای ٬ داشت اعمال قانونم میکرد 

اون مشغول کار خودش بود و فک میزد  ٬ ذهن منم با حد اکثر سرعت داشت تمام راهکار های موجود و آپشن ها  و آلترناتیو ها رو بررسی میکرد تا بتونم خودم رو خلاص کنم از اون وضعیت بغرنج و البته احمقانه 

داستان چی بود حالا ؟ طرف میگفت میخوابونیم ٬ هیچی هم حالیمون نیست .  من اما ٬ از محتوای کلام ایشون و البته از حرکاتش حس کردم که میشه یه جوری سرو ته موضوع رو هم آورد که بتونیم  متوجه زبان همدیگه بشیم   همزمان که داشتم روی نشونه های رفتاریش کار میکردم ببینم از کجا راه رو باز میکنه تا داخل بشم  از طرف دیگه منابع مالی رو هم مشغول بررسی بودم و اینکه الان نقدینگی اوضاعش چطور هست و من چقدر باید به این بدم که نخواد بخوابونه و از طرفی کم نباشه ٬ زیاد نباشه ٬ کم نیارم و این حرفا خلاصه  

در همین اثنا ٬ یه پرادو ٬ پر از آدم ٬ از کنارمون رد شد که نگاه من رو جلب کرد . از میون اون همه دست پایی که از پنجره های ماشین زده بود بیرون ٬ یه نفر به علامت دوستی و آشنایی یه دستی تکون داد و رفت . 

اولین فکری که به ذهنم خظور کرد این بود که : عوضی  وسط این بگیر و ببند ٬ مسخره بازیت گرفته . ایشالا پلیس بعدی بگیرتت منم بیام بهت بخندم . کلی فکر و خیال هم بعدش به سرم زد اما دیگه دنبال نکردم به هر حال .  

کاری نداریم . با همه ی بی پولی و  بدبختی ٬ زبون شمی خان آخرش اومد به کمک   و از خوابیده شده بودنمون جلو گیری کرد .

چند وقت بعد  داشتم همین داستان رو تعریف میکردم برای یه سری از بروبکس . یکیشون برگشت با خنده گفت که ٬ شمی جون چی کار کردی راستی  ٬ یادم رفت بگم ٬ من بودم اون روز تو پرادو   با اون جماعت داشتیم  میرفتیم اصفهان  ٬ توی جاده دیدمت !!!

شمی  - مرتیکه ی .... بی ...... خ....... م .....!   

طرف -( اصلا" فکرش رو نکرده بود که چه کار بدی کرده ) .....!

شمی - اگه منو وسط اون بیابون خوابونده بودن ٬  جواب بانلی و مانلی و افشونلی و افشینللی و بقیه  ی  ...للی های عالم رو کی میداد ؟

طرف ـ ( پیش خودش احتمالا" داشت می گفت عجب غلطی کردم گفتم که من بودم !!) ...

شمی ـ من اگه بودم ٬ حد اقل کاری که می کردم  این بود که بایستم ببینم داستان چیه . کمک زبونی ٬ مالی ٬ جنسی یی  چیزی !  تو اما ٬ راهت رو گرفتی ٬  رفتی ؟!  

شمی - واااااااااااااالا !

 بیا وسط دوست عزیز ببینم تو اگه بودی چیکار میکردی ! نه اونجا  وسط بیابون پیش من کــــــــــــه !

خودت اگه بودی چی میشد .

راستی تو مامان آریانگ رو میشناختی اصلا" ؟!

مرد ٬ بنده ی خدا !

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
خب کجا بودیم ؟!

آها ، نبودیم اصلا" ولی خب الان اومدیم دیگه ، یعنی "ما هستیم" خلاصه ش !

به هر ترتیب من اینجام برای اعتراف کردن و تو هم اینجایی برای شنیدن و درک کردن و همه چی !

صادقانه  اعتراف میکنم :

۱-که توی این یک سال گذشته دلم همش اینجا بود و توی فکر دوستای    خوبم بودم

۲- هر کاری کردم یه پست آدمیزاد بذارم اینجا که هم خودم خوشم بیاد و هم خدا و هم تو خواننده ی گرامی  ، خب ، نتونستم دیگـــــــــــــــه

۳- الان و البته بعد از بینش جالبی که در مورد حوادث دیروز به ذهنم فرو ریخت  تازه می تونم بگم که زبونم یه کم داره باز میشه انگار . ببین

۴- تحت هیچ شرایطی نمی تونم خودم رو از وقایع اطرافم جدا بدونم   اما لازم نمیدونم که اینجا بهش بپردازم

۵- و نهایتا" آخرین اعترافم اینه که ....!

نمی گم  

بعله چی فک کردی ؟  بعد این همه وقت اومدی تازه میخوای از همه چی هم زودی سر در بیاری ؟

نمیشه که !!

 

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
۱- در راستای حفظ  و تقویت احترام به خود   و  افزایش روز افزون اعتماد به نفس و این جور صحبتا ٬ گاهی پیش میاد که از بعضی کارای خودم خیلی خوشم میاد  خب طبیعیم هست

اما گاهی که زیادی خوش خوشانم میشه و حس کار درست بودنم  حسابی میزنه بالا   ٬ میشینم یه کم به خودم بد و بیراه میگم   نه که بد و بیراه بگما ٬  یه جور خود قضاوتی ٬ از نوع سختگیرانه اش البته

دیالوگش هم معمولا" تو این مایه  هاست :

شمی خان !

این خیلی خوبه که تو به رییست ٬  به همکارات و بقیه  احترام میذاری ٬ تکریمشون میکنی ٬ هواشون رو داری و این حرفا .

 اما اون همکارت که زیر دستت هم هست ٬ صبح به صبح روزنامه ی اعتماد ملی یا اعتماد یا هر کوفتماد دیگه ای رو که با پول خودت خریدی ٬ میاد بدون اجازه بر میداره می بره و ظهر میاره ٬ حسابی  هم روی اعصابت هست   هواش رو  داشته باش و بهش احترام بذار اگه راست میگی .

بهش بی توجهی نکن   برخورد سرد یا تند باهاش نداشته باش تا هنر کرده باشی .

شمی عزیز ٬

علاقه و احترام به پدر و مادری که خوبن ٬ ردیفن ٬ باحالن و  هوای آدم رو دارن که خب ٬ یه جورایی کار ساده ایه و وظیفه هم  هست تازه

اگه بانلی * آدمی باشه که اذیت کنه ٬ پول نده   حال نده ٬ نمیدونم راه نیاد اون وقت دوستش داشتی و چوخلصم پخلصم   بهش کردی ٬ اون درسته .

اگه مانلی اهل گیر دادن  و  داد بیداد کردن بود و خلاصه هیچ جوره  ٬ راه نمیومد و بد قلقی می کرد ٬ اون وقت برش داشتی رفتی سفر ٬ راست میگی

شمی خان جان ٬

 میدونم که آدم شکمویی نیستی و نقطه ضعفی از این بابت نداری . خیلی خوبه منم خیلی خوشحالم !!

( تحویل گرفتم خودم ٬ داشتی ؟! )

زمانی که اشتها نداری ٬ غذا خورده ای یا حتی غذاش باب میلت نیست ٬ اگه تعارف کردی به کسی یا غذات رو دادی کسی بخوره ٬ خب در نوع خودش کار پسندیدانه ایه

اما اگه گرسنه بودی ٬ غذا رو هم دلت میخواست ٬ خوشمزه هم بود ٬ اون وقت نخوردی و دادی کسی بخوره ٬ ادای آدم های سیر و غذا خورده رو هم در آوردی ٬ اون کار هر کسی نیست و نمره ش بیسته دوستم

بـــــــــــــــــعله ٬ این جوریه !

 ۲- اعتراف هم نمیکنم !!    فعلا" که زورم زیاده ٬ کو تا بعدش .

* (بانلی و مانلی  همون ددی و مامی خودمونن دیگه باباجان )

 

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
۱- همه اونایی که شمینللی رو میشناسن ٬ میدونن که دکترش  براش بحث سیاسی رو ممنوع کرده و گفته که در این موارد حق نداری حرف بزنی  منم چیزی نگفتم خب !!

هیچی نگفتم دیگــــــــــــــه !

۲- توی تعریف و تفاوت بین اختراع و کشف اون قدیما یه چیزایی میگفتن . تازگی به این نتیجه رسیدم که هر دوشون جزوی از یک پروسه هستن  . حرفمم اینه .

هر وسیله ای ٬ یک موقعی اختراع میشه و بعد از طی مدت زمانی کشف میشه تازه . یادم نمیره هیچ وقت . سال ۷۳ بود فک کنم  ظهر یه روز گرم و کلافه ی  تابستون ٬ یکی اومده بود داشت باغچه های حیات رو رسیدگی میکرد ٬ منم بعنوان کوتاه ترین دیوار موجود در منزل ٬ بالا سر آقا داشتم نظارت میکردم . یعنی دستور بانلی رو در واقع اجرا میکردم

برای درست کردن آب میوه یا یه نوشیدنی خنک ٬ اومدم داخل ساختمون ٬ چشمم به جمال یک عدد بانلی روشن شد که نشسته ٬ جعبه ای محتوی یک کالای عجیب  غریب هم جلوش هست 

کاری نداریم . مبایل بود . بانلی هم نمیدونست چیه . نه که ندونه ها ٬ اما خب نمی دونست دیگه  با کمی لوس بازی های مخصوص شمی و یه مقدار هم مارمولک بازی اونم از همون نوع شمینللی  اون مبایل رو مال خود کردم .* 

بعدها تازه کشف شد که عجب چیز خوب و کار راه اندازیه 

همین باتوم . تازه کشف کردن که چه کاربردهایی داره و کسی خبر نداشته

۳- داشتم نسخه ی یه غذای تازه مخصوص سر آشپز رو آماده میکردم که به مناسبت ماه مبارک ٬ بذارم اینجا برو بکس رو یه کم دل ضعفه بدم ٬ دیدم بعد این همه وقت خوبیت نداره خب ٬ مردم چی میگن . از طرفی موموی عزیز     بازی جالبی  رو انجام داده که خیلی دلم میخواد انجامش بدم .

۴- شمینللی همه رو دوست داره  . دلم برای  برو بکس انقده شده بود  . آره همینقدر .

۵-

 * نگی این دیگه کیه . یه مبایل ناقابل مگه این حرفا رو داره و فلان فلانا . قیمت یه مبایل به همراه گوشی ( که مخابرات میداد  ) دو میلیون و خورده ای بود . یه دونه پراید صفر هم یک میلیون و هشتصد هزار تومن بود .

 

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |

يك عدد كيف دستي چرم ، يك ادكلن ژيونشي بلو ليبل ، يك عينك پليس ، يه كيسه خواب متعلق به ارتش آمريكا ، يه جفت راكت بدمينتون خیلی باحال ، يه  چمدون پر از لباس ، يه دست كت و شلوار ماسيمو دوتي و يك جفت كفش گوچي ٬ تنها قسمتي از چيزهايي هست كه توي اون دزدي سال 85 از ماشين شمينللي ، مخلص شما ، به سرقت  رفته بود .

آها ، ضبط  و باند و ساب ووفر و آمپلي فاير و كل سيستم صوتی تصویری  رو هم يادم رفت بگم !

چيزو راستي ، يه كلاه گپ مخمل يادگاري دوست عزيزم امير علي كه  از كانادا برام فرستاده بود *

آره ، خلاصه زنگ زدن از اداره آگاهي ، آقا  چه نشسته اي كه دزد ماشينت رو گرفتيم ، برسون خودتو .

می خوام برسونمت ٬ سونمت  سونمت سونمت ٬ ماچ آبدار کنمت ...

اینها اولین نغمه های شادی من بودن که اومدن توی سرم

خودت تصور كن كه توي چه حالي بودم و چقدر دوباره دلم براي همه ي چيزاي از دست رفته ام تنگ شد و هي دوباره خوشم ميومد كه دارم ميرم پس بگيرم هم رو از دزد نابكار .

يكي  دوباري هم پيش خودم گفتم ، بابا انگار يه كارايي دارن ميكنن تو اين سيستم پليسمون .

ديدي شمي خان ! سر ناحق تا پاي دار ميره ، اما بالاي دار نميره

مال حلال !! رو هيشكي نمي تونه تا ابد از آدم دريغ كنه و اين صحبتا

صبح روزي كه گفته بودن بيايين اونجا ، كه بريم خلاصه پس بگيريم همه چي رو ، با چه عزت و اعتماد به نفسي ، و البته  با یه جور احساس امنيت خیلی خوشایند  ناشي از حس حضور هميشگي سايه ي ماموران قانون بالاي سر دزدان عزيز اين مملكت ،  ساعت 7 صبح اونجا بودم . خودمم مونده بودم كه شمي ، تو ديگه چه پول دوستي هستي . تو ٬ هفت صبح ٬ اینجا ؟!

خودمم به خودم ميگفتم كه خب ، مالمه باباجان ، ميخوام برم پسش بگيرم . خوشحالم ديگه

بگذريم كه با چه بدبختي و مشقتي ، خلاصه مسئول مربوطه پیداش شد 

از اهالي عزيز خطه ي آذربايجان ، تعداد سيلندر 12 . يعني غليظ بود خلاصه ، هم نژادش ، هم لهجه اش**

سه چهار تا فرم رو پر كرد و گذاشت جلوم . ناگفته نمونه كه از بدو ورود به اون دفتر ، چشمم دنبال جهيزيه ام بود . يه ذره دو ذره هم نبود خب . گفتم هر چي هست بايد همين اطراف باشه 

يه كارتن بزرگ و تر و تميز كه قيافه اش نشون ميداد توش پر از اقلام ارزنده هم هست ، يه گوشه اي داشت با هام احوال پرسي ميكرد

سرتو درد نيارم . دوست عزيز آذري مون گفت كه امضا كن جانم .

در حال برانداز كردن فرمي بودم كه سرباز جلوم گذاشته بود .

 شنيدم ميگه :  سرگروهبان ( با همون لهجه ي غليظ بخون ) يكي از اون ضبط ها به ايشون بده برن .

 ضربه  اي ناگهاني از پشت انگار خورد پس كله ام و روياي بازيافت تمام اون وسايل عزيز ، با كسب اجازه از محضر بزرگترا ، در کسری از ثانیه ٬  ...يده شد توش .

داشته باش حالا قيافه شمينللي رو وقتي ديدم آقاي سرباز ضبط رو داره از زير ميز مياره  بالا بهم بده .

يه ضبط كاست خور ، مارك پايانير يا همچين كوفتي  اون وقت  ،‌ مااااااااااااااااااااااا !!

اين جوري بودم دقيقا" يا شايدم اين شكلي  همه چي بودم خلاصه ش .

 اون همه  خواب و خيال خوش يه طرف ، عزت نفس و احساس امنيت و قانون و آقا دزده و باقي قضايا هم همون طرف .

يه نگاه ديگه از سر استيصال به فرم انداختم  که ديدم رضايتنامه ست . يعني دارم تمام وسايلم رو ميگيرم و از دزد عزيز هم شكايتي ندارم .

ديگـه منفجر شدم

با صداي نسبتا" آرومي ( از اولش كلي باهاشون خوش و بش كرده بودم  ، خير سرم داشتن حال ميدادن كه اون همه وسيله رو زنده كرده بودن برام ، شايسته ي يه برخورد كاملا" جنتلمنانه ، بودن ، منم كم نذاشته  بودم براشون )  سعي كردم كاملا" مسلط و البته آروم ، تن صدا رو هم كنترل كنم كه خيلي بالا نره ، بالاخره تقصيراينا كه نبود . گفتم بابا جناب سروان ، زندگي من رو از توي اون ماشين  بردن . نزديك 2 ميليون تومن جنس بوده . بعد تو جاي اووووووون همه چيز با ارزش و درست و حسابی داري اين ضبط پيزوري رو  به من ميدي ( صدام رو يه كم بلند تر كردم البته ) تازه رضایتم بدم ؟! ( اینجاش دیگه داد بود که زدم سر یارو )

 اشاره كردم به فرم سابقه ي سرقت كه جلوش بود و همه ي اون چيزايي كه اون بالا خوندي ، به همراه كلي چيز ديگه رو ، همون روز سرقت  ، توي كلانتري تا يادم بود نوشته بودم .

سه چهار صفحه اي ميشد خداييش

كاري ندارم ، خلاصه بعد از كلي كشمكش و داد و بيداد و اين صحبتا ، برگشت گفت ، سر گروهبان ، یکی از اون ضبط های سی دی خور بهش بده .

 اون ضبط  كاست خور رو از جلوي چشمم دور كرد و يه ضبط  سي دي خور با همون مارك پايا فلان فلان ، داد دست شمينللي و رضايت رو گرفت به هر حال

 

*ميدونم كه امير علي اينجا رو ميخونه گاهي ، خواستم بدونه كه كلاهي در كار نيست ، اين دفعه خواست بياد ، يكي ديگه برام بياره خب

** همه عزیز و محترمن . قصدم این بود که قشنگ توی جو قرار بگیری و اتمسفر رو درک کنی و گرنه لهجه آذری خیلی هم باحاله

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
آها !

۱- خب گفتی سناریوی مرگ دوست داری پس ! اینم سناریوی مرگ بود دیگه عزیز جون ! شمینللی اگه یه روزی بعد از صد سال بمیره ٬ این مدلی میمیره

راستش هر چی فک کردم دیدم برای تو دوست عزیز که آشنایی زیادی با شرایط زندگی من نداری و از طرفی خیلی از اطرافیان و نحوه ی روابط من با اونا رو نمی شناسی ٬ خوندن همچین چیزی لطف چندانی نخواهد داشت . اگرم بخوام  این سیستم ها رو برات تعریف کنم که اون خودش یه داااااااااااستانه باباجون . بعدشم هر چی حساب کردم دیدم اگه قرار باشه بمیرم ٬ تنها تفاوتی که برای تو میکنه اینه که دیگه نه پستی از شمینللی خواهی خوند و نه کامنتی ٬ همین

۲- دوست جان ! هشتاد بار پستت رو بالا پایین میکنم ببینم چی نوشتی ٬ منظورت چی بوده ٬ دقیقا" چی میخواستی بگی ٬ اصلا" حرف حسابت چیه ٬ حتی روحیه ات در چه وضعیه تا بتونم یه کامنت درست و درمون برات بکنم  بعد تو هی چپ میری راست میایی ٬ میگی :

" مهگل اون خانومه چی شد "   " کی خوردش بالاخره ؟ "   " عجب بیشعوریایی هستین !! " و این جور صحبتا خلاصه . عجبـــــــــا ٬

 " یکی تعریف میکرد " رو اون اولش نوشتم  فقط به خاطر تو

 ۳- یادته  سال ۸۵ یه دزد عزیز هر چی تو ماشینم داشتم و نداشتم رو برده بود وخورده بود ؟! 

   گرفتنش

 ۴- پستهای این چند وقت عزیزان رو نخوندم که ! مردونده بودم خودم رو خب  میام میخونم ٬ همه رو ٬ کامنت میکنم عین بنز

 ۵- اینم برا تبریک عید و این حرفا ! 

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
۱- «انرژی مثبت» ، «انرژی منفی» ، «قانون جذب» و ... اصطلاح هایی از این دست ، این روزها ورد زبان خیلی ها شده است. دوستی آس و پاس که کلی به ریشه یابی دلایل اوضاع زندگیش پرداخته بود (احتمالا این کار رو قبل از خواب با زل زدن به سقف انجام داده بود) به من می گفت : «مشکل من اینه که نخواستم وضعم خوب بشه اگه بخوام حتما موفق می شم ». بعد که ژست ناباورانه من را دید گفت : «فیلم رازو ندیدی؟» چرا فیلم راز را هم دیده ام خیلی هم درباره اش فکر می کنم. اما احساس می کنم چند جای این «انرژی بازی» ایراد دارد :

منم قبول دارم که ایراد داره ٬ تو هم برو بخون ببین ایراداش چیه و بگو .

 بقیه اش رو اینجا و پیش دوست عزیزم که آسمون و ریسمون  رو به هم می بافه ٬ باید بخونی دیگه !

    ۲- یه جایی میون یه سری پدر ها و پدر بزرگ ها گیر کرده بودم چند وقت پیش . نمی دونم چی شده بود و چه خبر بود اون روز ٬ اما اینا گیر داده بودن که این " بانلی " ٬ خیلی آدم خوبیه ٬ پدر نمونه اییه  ٬چنینه ٬ چنانه و تو قدرش رو نمی دونی و باید بیشتر هواش رو داشته باشی و خلاصه این صحبتا !

   صبر کردم . یعنی اول گوش کردم حسابی ٬ همه شون بگن ٬ بعدشم قشنگ صبر کردم تا جو آروم بشه و اون حساسیت ها برداشته شه . والا ! آخه این جوری هستن ٬ تا بخوای دهن باز کنی فک میکنن موضع گرفتی ٬ می خوای مخالفت کنی یا حمله کنی یا چی !

حسابی گذاشتم همه چی رو که گفتن ٬ خوب که آروم شدن ٬  گفتم با کسب اجازه از بزرگترا ٬ حرف همگی درسته و   " خداییش هم بخوای حساب کنی  همه ی باباهای دنیا یه طرف ٬ بانلی هم همون طرف "

خب تعجبی هم نداشت که توی اون جمع دانشمند ٬ اولین کسی که متوجه شد چی دارم میگم خود شخصیت بانلی بود ٬ به این صورت  داشت نگام میکرد که  بعدش البته این جوری شدن همگی 

 ۳- یه بازی بود چند وقت پیش که فک کنم اسمش بازی مرگ و این صحبتا بود ! داستان رو اگه درست فهمیده باشم و یادم مونده باشه ٬ این بود که بشین ٬ مرگت رو تصور کن و یه سناریو براش بنویس ٬ از اول تا آخر !

پرحرفی شد امروز ٬ تو پست بعدی  ٬ یه مرگ کامل به روش شمینللی رو خواهی دید (خوند ! چه میدونم )

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
۱: آقا ٬ یه چیزی هست چند وقتیه فکرم رو بد جوری مشغول کرده

۲ و ۳ و ۴ : ؟

 ۱: این اتفاق رو در مورد خودم  مستقیما"  تجربه کردم ٬ تا اونجایی که خبر دارم ٬ بیشتر اطرافیان هم ٬ با چنین چیزی سر و کار داشته و دارند .

۲ و ۳و ۴ : خب !

۱: توجه کردی وقتایی تنها که هستی ٬ با ماشین یا حتی پیاده ٬ کسی به اون صورت بهت محل نمیذاره ٬ نگاهت نمیکنه ٬ اصلا"  هیچ توجهی رو برانگیخته نمیکنی !

امان از روزی که یه دختر همرات باشه ٬ چشاتو در میارن    انقد که نگاهت میکنن .

چرا  اون وقت ؟!

۲ : والا منم چنین چیزی رو داشتم ٬ سوال کردم از برو بکس ٬ خودشون میگن همچین چیزی نیست . ما موقع توجه کردن به افراد !! به تنهایی و غیر تنهاییشون خیلی گیر نمیدیم  

۳: منم قبلا" همین شکلی بودم ٬ اما خب ماشینو که عوض کردم داستان هم عوض شد . از اون ته مها میبینم یه چیزی داره لای ماشینا گاز میده میاد ٬ به من که میرسه ٬ آروم میکنه همچی یواش خودشو میرسونه کنار من ! یه جوری هم میره تو حس که انگار نمی دونه اصلا" کجا هست

۱: آقا ٬ این چه ربطی به حرف من داشت ؟

۳ : چی بگم والا !

۲ : فک کنم یه جورایی ٬ حس حسادت هست که طرف رو برانگیخته  میکنه به نگاه کردن ٬ یا حداقلش برای تحریک حسادت نفر همراه تو ٬ این کارو میکنن

۴ : ممکنه ٬ چون خیالشون راحته که هر چی هم نگاه کنن ٬ کاری ازدستت بر نمیاد ٬ همچین میکنن

ش ( که همون شمینللی باشه ) : در مورد بقیه نمی دونم چه چیزایی میتونه باشه ٬ اما در مورد تو دوست جان ٬ فک کنم داستان اینه که ٬ طرف هر چی تو چهره ی تو نگاه میکنه و بیشتر دقت میکنه ٬ نمی تونه بفهمه که چه چیز تو ٬ این دختر رو جذب کرده و کشونده توی خیابون !!

۲ و ۳ و ۴ :  

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
یکی تعریف میکرده که :

(شمینللی : داستان مال چند سال پیش هست  )

" توی اون دفتری که کار میکردم ٬ شیش هفتایی بودیم با هم و کلی خوش میگذشت . یه شرکت راه سازی بود و کار و بار هم بد نبود . برو بکس هم باحال و ردیف بودن . خلاصه صبح تا شب تو سر و کول هم میزدیم ٬ در کنارش کارم میکردیم  

یه دختر خانمی هم ٬ که فك كنم از بستگان یکی از مدیرای شرکت اصلی بود ٬ توی دفتر با ما همكار بود .

البته اون ٬ تنها دختر جمع بود و بقیه همه پسر بودن ٬ یعنی مرد بودن ٬ خلاصه دختر نبودن . این خانم ( شمی : اسمش یادم نیست . گفتا ٬ نینا ؟ نانا ؟! نانی  همچین چیزی )  خلقيات خاصی هم داشت .

بسيار خوش پوش و مرتب بود و از قضا خیلی خوب هم آرایش میکرد . پولدارم بود 

یعنی خانواده ش در واقع از نظر مالی  توپ بودن  .  پدرش ٬ صرفا" برای اینکه بیکار نباشه ٬ اون رو مشغول به کار کرده بود اونجا .

 کلی هنر هم داشت تازه  . فرانسه و انگلیسیش که حرف نداشت ٬ تایپ هم میکرد ٬ مدیر روابط عمومی و  تبلیغات و اینا هم بود . همه كار میکرد خلاصه .

فقط یه ایراد که ٬ شاید نشه گفت ایراد  ٬ یه نکته خاصی که در موردش وجود داشت ٬ طرز صحبت کردنش بود .

دیدی بعضیا  بچه گونه حرف میزنن این روزا ٬ یا مثلا" عروسکی حرف میزنن ؟ این شکلی نبود ٬ اما یه ترکیبی بود از همچین حالتی ٬ به همراه  مقدار زیادی ناز و ادا ( شمی : برو بکس به اینا میگن  جی جی* )

خلاصـــــــــــــه .

 آها اینم بگم که هیکل فوق العاده مرتب و زیبایی داشت و خیلی هم مراقبت میکرد از خودش . اون موقع ( ش : يعني همون N سال پيش ) تمام کلاسهای ایروبیک و بدنسازی و رژیمهای غذایی مختلف و این صحبتا رو تا آخرش رفته بود

 اما داستان .

اونجا ٬  همه با هم ناهار مي خورديم . يعني غذا از بيرون مي آوردن ٬ سر يه ميز جمع مي شديم  و نوش ميكرديم .

توضيح اينكه نينا  عموما" روي صندلي رييس ميز مي نشست و به همه مسلط بود ٬ ضمنا" زمانهايي كه ميخواست صحبت كنه ٬  به هر دليلی ٬ بقیه  ساكت ميشدن و گوش ميكردن فقط

يه روز ٬ غذا كباب برگ بود با برنج و كلي مخلفات .از اين كره هاي كنار غذا هم داده بود رستورانه ٬ كه ماركش مهگل بود . اين نينا جان ! هم توي يكي از همون رژيمهاي معروفش بود كه مثلا" برنج نمي خورد .

برنجش رو داد يكي دو تا از برو بكس خوردن .

چند لحظه اي كه گذشت  نينا برگشت رو به جمع ٬ با همون لحن و صداي مورد نظر ! گفت :

" راستی بچه ها  ٬ من رژيمم ٬ كي مهگل منو ميخوره ؟! "

بعد از يه سكوت يكي دو ثانيه اي  ٬ همه چی منفجر شد ٬ یعنی ترکیدن از خنده   ٬ پخش شدن رو درو ديوار . دیگه نمي دونم شدت خنده رو چه جوري توصيف كنم . دو سه نفر غذا پريد تو گلوشون و خلاصه يه وضعي .

 

اون روز تا غروب ٬ همه ساكت ساكت بودن  .هيچ كس با هيچ كس هيچ صحبتي نكرد . يعني يكي دو بار يكي اومد يه حرفي بزنه ٬ همه ميزدن زير خنده دوباره ."

*جي جي ديگه . (gigi) . چي بگم الان ؟!

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
سالها پیش :

تصور کن شمینللی رو ٬ یه پسر شیرین زبون ٬  محبوب تمام قلوب ٬ و البته زبون دراز

در حضور ۲ یا سه تا از عموها ٬ بانلی ( بابای + شمینللی ) یه چیزی رو گم کرده بود توی خونه و شمینللی رو گذاشته بود مسئول پیدا کردن اون ( تو بخون  گذاشته بود سر كار* )

 ارد  ( ord ) میداد هی ٬ اونجا رو گشتی ٬ اینجا رو چی ٬ زیر اونجا ٬ توی اونجا

حسابی کلافه م کرده بود . بدجوری توی ذهنم ٬  داشتم دنبال یه چیزی میگشتم که بهش بگم ٬ یه کم سبک کنم خودمو

یادم نمیاد تو کدوم یک از فیلمهای فارسی  شنیده بودم اینو ٬ خلاصه ٬ چشامو بستم ٬ دهنم رو باز کردم و بلند بلند گفتم : من نمی تونم پیداش کنم اینو  ٬ " گر تو بهتر میزنی ٬ بستون بزن "

منفجر شدن همشون از خنده ٬ عموها که به معنای واقعی کلمه ترکیدند  از اون طرف ٬  بانلی هم ٬ نه می تونست جلوی خنده اش رو بگیره ٬  همم اینکه  نمی خواست بخنده  . توی همون حالت برگشت گفت ٬ میدونی حکایت این جمله که گفتی رو ؟!

از تک و تا ننداختم خودمو ٬

- بله که میدونم !!

یه نگـــــــاهی کرد و گفت ٬ واقعا" میدونی ؟

-  پس چی که میدونم

حالا داستان چی بود ؟!

هزار سال پیش ٬ یه کم کمتر یا زیادتر ٬ نمی دونم کی بوده ٬ خواجه نصیر بوده ٬ شیخ کلینی بوده و اينا ٬  هر کی بوده ٬ خلاصه ٬ نشسته بوده زیر درختی ٬ در یک فضای چمن آلود و با صفایی ٬ داشته " نی " میزده برای خودش 

 بعله ٬ نی میزده و کلی کیف میکرده . در همین حین ٬ از ک و ن این آقای عزیز ٬ یک باد نسبتا" پر سر و صدایی خارج میشه

نی رو میگیره رو به  همون عضو  عزیز  و میگه که :

 " گر تو بهتر می زنی بستون بزن "

 بعدا" که خودمون دو تایی بودیم ٬ این داستان رو برام تعریف کرد و کشت منو از خجالت .

* سر کار بودم دیگه . هر چی رو که گم میکرد ٬ یعنی این که  ٬ خودش یه جا میذاشت ٬ بعدم یادش میرفت . شمینللی هم دیوارش از همه کوتاه تر ٬ باید میگشت دنبال چیزی که اصلا" نیستش ٬

فک کن !!

 

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM