تبليغاتX
دروغگو

يك عدد كيف دستي چرم ، يك ادكلن ژيونشي بلو ليبل ، يك عينك پليس ، يه كيسه خواب متعلق به ارتش آمريكا ، يه جفت راكت بدمينتون خیلی باحال ، يه  چمدون پر از لباس ، يه دست كت و شلوار ماسيمو دوتي و يك جفت كفش گوچي ٬ تنها قسمتي از چيزهايي هست كه توي اون دزدي سال 85 از ماشين شمينللي ، مخلص شما ، به سرقت  رفته بود .

آها ، ضبط  و باند و ساب ووفر و آمپلي فاير و كل سيستم صوتی تصویری  رو هم يادم رفت بگم !

چيزو راستي ، يه كلاه گپ مخمل يادگاري دوست عزيزم امير علي كه  از كانادا برام فرستاده بود *

آره ، خلاصه زنگ زدن از اداره آگاهي ، آقا  چه نشسته اي كه دزد ماشينت رو گرفتيم ، برسون خودتو .

می خوام برسونمت ٬ سونمت  سونمت سونمت ٬ ماچ آبدار کنمت ...

اینها اولین نغمه های شادی من بودن که اومدن توی سرم

خودت تصور كن كه توي چه حالي بودم و چقدر دوباره دلم براي همه ي چيزاي از دست رفته ام تنگ شد و هي دوباره خوشم ميومد كه دارم ميرم پس بگيرم هم رو از دزد نابكار .

يكي  دوباري هم پيش خودم گفتم ، بابا انگار يه كارايي دارن ميكنن تو اين سيستم پليسمون .

ديدي شمي خان ! سر ناحق تا پاي دار ميره ، اما بالاي دار نميره

مال حلال !! رو هيشكي نمي تونه تا ابد از آدم دريغ كنه و اين صحبتا

صبح روزي كه گفته بودن بيايين اونجا ، كه بريم خلاصه پس بگيريم همه چي رو ، با چه عزت و اعتماد به نفسي ، و البته  با یه جور احساس امنيت خیلی خوشایند  ناشي از حس حضور هميشگي سايه ي ماموران قانون بالاي سر دزدان عزيز اين مملكت ،  ساعت 7 صبح اونجا بودم . خودمم مونده بودم كه شمي ، تو ديگه چه پول دوستي هستي . تو ٬ هفت صبح ٬ اینجا ؟!

خودمم به خودم ميگفتم كه خب ، مالمه باباجان ، ميخوام برم پسش بگيرم . خوشحالم ديگه

بگذريم كه با چه بدبختي و مشقتي ، خلاصه مسئول مربوطه پیداش شد 

از اهالي عزيز خطه ي آذربايجان ، تعداد سيلندر 12 . يعني غليظ بود خلاصه ، هم نژادش ، هم لهجه اش**

سه چهار تا فرم رو پر كرد و گذاشت جلوم . ناگفته نمونه كه از بدو ورود به اون دفتر ، چشمم دنبال جهيزيه ام بود . يه ذره دو ذره هم نبود خب . گفتم هر چي هست بايد همين اطراف باشه 

يه كارتن بزرگ و تر و تميز كه قيافه اش نشون ميداد توش پر از اقلام ارزنده هم هست ، يه گوشه اي داشت با هام احوال پرسي ميكرد

سرتو درد نيارم . دوست عزيز آذري مون گفت كه امضا كن جانم .

در حال برانداز كردن فرمي بودم كه سرباز جلوم گذاشته بود .

 شنيدم ميگه :  سرگروهبان ( با همون لهجه ي غليظ بخون ) يكي از اون ضبط ها به ايشون بده برن .

 ضربه  اي ناگهاني از پشت انگار خورد پس كله ام و روياي بازيافت تمام اون وسايل عزيز ، با كسب اجازه از محضر بزرگترا ، در کسری از ثانیه ٬  ...يده شد توش .

داشته باش حالا قيافه شمينللي رو وقتي ديدم آقاي سرباز ضبط رو داره از زير ميز مياره  بالا بهم بده .

يه ضبط كاست خور ، مارك پايانير يا همچين كوفتي  اون وقت  ،‌ مااااااااااااااااااااااا !!

اين جوري بودم دقيقا" يا شايدم اين شكلي  همه چي بودم خلاصه ش .

 اون همه  خواب و خيال خوش يه طرف ، عزت نفس و احساس امنيت و قانون و آقا دزده و باقي قضايا هم همون طرف .

يه نگاه ديگه از سر استيصال به فرم انداختم  که ديدم رضايتنامه ست . يعني دارم تمام وسايلم رو ميگيرم و از دزد عزيز هم شكايتي ندارم .

ديگـه منفجر شدم

با صداي نسبتا" آرومي ( از اولش كلي باهاشون خوش و بش كرده بودم  ، خير سرم داشتن حال ميدادن كه اون همه وسيله رو زنده كرده بودن برام ، شايسته ي يه برخورد كاملا" جنتلمنانه ، بودن ، منم كم نذاشته  بودم براشون )  سعي كردم كاملا" مسلط و البته آروم ، تن صدا رو هم كنترل كنم كه خيلي بالا نره ، بالاخره تقصيراينا كه نبود . گفتم بابا جناب سروان ، زندگي من رو از توي اون ماشين  بردن . نزديك 2 ميليون تومن جنس بوده . بعد تو جاي اووووووون همه چيز با ارزش و درست و حسابی داري اين ضبط پيزوري رو  به من ميدي ( صدام رو يه كم بلند تر كردم البته ) تازه رضایتم بدم ؟! ( اینجاش دیگه داد بود که زدم سر یارو )

 اشاره كردم به فرم سابقه ي سرقت كه جلوش بود و همه ي اون چيزايي كه اون بالا خوندي ، به همراه كلي چيز ديگه رو ، همون روز سرقت  ، توي كلانتري تا يادم بود نوشته بودم .

سه چهار صفحه اي ميشد خداييش

كاري ندارم ، خلاصه بعد از كلي كشمكش و داد و بيداد و اين صحبتا ، برگشت گفت ، سر گروهبان ، یکی از اون ضبط های سی دی خور بهش بده .

 اون ضبط  كاست خور رو از جلوي چشمم دور كرد و يه ضبط  سي دي خور با همون مارك پايا فلان فلان ، داد دست شمينللي و رضايت رو گرفت به هر حال

 

*ميدونم كه امير علي اينجا رو ميخونه گاهي ، خواستم بدونه كه كلاهي در كار نيست ، اين دفعه خواست بياد ، يكي ديگه برام بياره خب

** همه عزیز و محترمن . قصدم این بود که قشنگ توی جو قرار بگیری و اتمسفر رو درک کنی و گرنه لهجه آذری خیلی هم باحاله

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
آها !

۱- خب گفتی سناریوی مرگ دوست داری پس ! اینم سناریوی مرگ بود دیگه عزیز جون ! شمینللی اگه یه روزی بعد از صد سال بمیره ٬ این مدلی میمیره

راستش هر چی فک کردم دیدم برای تو دوست عزیز که آشنایی زیادی با شرایط زندگی من نداری و از طرفی خیلی از اطرافیان و نحوه ی روابط من با اونا رو نمی شناسی ٬ خوندن همچین چیزی لطف چندانی نخواهد داشت . اگرم بخوام  این سیستم ها رو برات تعریف کنم که اون خودش یه داااااااااااستانه باباجون . بعدشم هر چی حساب کردم دیدم اگه قرار باشه بمیرم ٬ تنها تفاوتی که برای تو میکنه اینه که دیگه نه پستی از شمینللی خواهی خوند و نه کامنتی ٬ همین

۲- دوست جان ! هشتاد بار پستت رو بالا پایین میکنم ببینم چی نوشتی ٬ منظورت چی بوده ٬ دقیقا" چی میخواستی بگی ٬ اصلا" حرف حسابت چیه ٬ حتی روحیه ات در چه وضعیه تا بتونم یه کامنت درست و درمون برات بکنم  بعد تو هی چپ میری راست میایی ٬ میگی :

" مهگل اون خانومه چی شد "   " کی خوردش بالاخره ؟ "   " عجب بیشعوریایی هستین !! " و این جور صحبتا خلاصه . عجبـــــــــا ٬

 " یکی تعریف میکرد " رو اون اولش نوشتم  فقط به خاطر تو

 ۳- یادته  سال ۸۵ یه دزد عزیز هر چی تو ماشینم داشتم و نداشتم رو برده بود وخورده بود ؟! 

   گرفتنش

 ۴- پستهای این چند وقت عزیزان رو نخوندم که ! مردونده بودم خودم رو خب  میام میخونم ٬ همه رو ٬ کامنت میکنم عین بنز

 ۵- اینم برا تبریک عید و این حرفا ! 

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
۱- «انرژی مثبت» ، «انرژی منفی» ، «قانون جذب» و ... اصطلاح هایی از این دست ، این روزها ورد زبان خیلی ها شده است. دوستی آس و پاس که کلی به ریشه یابی دلایل اوضاع زندگیش پرداخته بود (احتمالا این کار رو قبل از خواب با زل زدن به سقف انجام داده بود) به من می گفت : «مشکل من اینه که نخواستم وضعم خوب بشه اگه بخوام حتما موفق می شم ». بعد که ژست ناباورانه من را دید گفت : «فیلم رازو ندیدی؟» چرا فیلم راز را هم دیده ام خیلی هم درباره اش فکر می کنم. اما احساس می کنم چند جای این «انرژی بازی» ایراد دارد :

منم قبول دارم که ایراد داره ٬ تو هم برو بخون ببین ایراداش چیه و بگو .

 بقیه اش رو اینجا و پیش دوست عزیزم که آسمون و ریسمون  رو به هم می بافه ٬ باید بخونی دیگه !

    ۲- یه جایی میون یه سری پدر ها و پدر بزرگ ها گیر کرده بودم چند وقت پیش . نمی دونم چی شده بود و چه خبر بود اون روز ٬ اما اینا گیر داده بودن که این " بانلی " ٬ خیلی آدم خوبیه ٬ پدر نمونه اییه  ٬چنینه ٬ چنانه و تو قدرش رو نمی دونی و باید بیشتر هواش رو داشته باشی و خلاصه این صحبتا !

   صبر کردم . یعنی اول گوش کردم حسابی ٬ همه شون بگن ٬ بعدشم قشنگ صبر کردم تا جو آروم بشه و اون حساسیت ها برداشته شه . والا ! آخه این جوری هستن ٬ تا بخوای دهن باز کنی فک میکنن موضع گرفتی ٬ می خوای مخالفت کنی یا حمله کنی یا چی !

حسابی گذاشتم همه چی رو که گفتن ٬ خوب که آروم شدن ٬  گفتم با کسب اجازه از بزرگترا ٬ حرف همگی درسته و   " خداییش هم بخوای حساب کنی  همه ی باباهای دنیا یه طرف ٬ بانلی هم همون طرف "

خب تعجبی هم نداشت که توی اون جمع دانشمند ٬ اولین کسی که متوجه شد چی دارم میگم خود شخصیت بانلی بود ٬ به این صورت  داشت نگام میکرد که  بعدش البته این جوری شدن همگی 

 ۳- یه بازی بود چند وقت پیش که فک کنم اسمش بازی مرگ و این صحبتا بود ! داستان رو اگه درست فهمیده باشم و یادم مونده باشه ٬ این بود که بشین ٬ مرگت رو تصور کن و یه سناریو براش بنویس ٬ از اول تا آخر !

پرحرفی شد امروز ٬ تو پست بعدی  ٬ یه مرگ کامل به روش شمینللی رو خواهی دید (خوند ! چه میدونم )

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
۱: آقا ٬ یه چیزی هست چند وقتیه فکرم رو بد جوری مشغول کرده

۲ و ۳ و ۴ : ؟

 ۱: این اتفاق رو در مورد خودم  مستقیما"  تجربه کردم ٬ تا اونجایی که خبر دارم ٬ بیشتر اطرافیان هم ٬ با چنین چیزی سر و کار داشته و دارند .

۲ و ۳و ۴ : خب !

۱: توجه کردی وقتایی تنها که هستی ٬ با ماشین یا حتی پیاده ٬ کسی به اون صورت بهت محل نمیذاره ٬ نگاهت نمیکنه ٬ اصلا"  هیچ توجهی رو برانگیخته نمیکنی !

امان از روزی که یه دختر همرات باشه ٬ چشاتو در میارن    انقد که نگاهت میکنن .

چرا  اون وقت ؟!

۲ : والا منم چنین چیزی رو داشتم ٬ سوال کردم از برو بکس ٬ خودشون میگن همچین چیزی نیست . ما موقع توجه کردن به افراد !! به تنهایی و غیر تنهاییشون خیلی گیر نمیدیم  

۳: منم قبلا" همین شکلی بودم ٬ اما خب ماشینو که عوض کردم داستان هم عوض شد . از اون ته مها میبینم یه چیزی داره لای ماشینا گاز میده میاد ٬ به من که میرسه ٬ آروم میکنه همچی یواش خودشو میرسونه کنار من ! یه جوری هم میره تو حس که انگار نمی دونه اصلا" کجا هست

۱: آقا ٬ این چه ربطی به حرف من داشت ؟

۳ : چی بگم والا !

۲ : فک کنم یه جورایی ٬ حس حسادت هست که طرف رو برانگیخته  میکنه به نگاه کردن ٬ یا حداقلش برای تحریک حسادت نفر همراه تو ٬ این کارو میکنن

۴ : ممکنه ٬ چون خیالشون راحته که هر چی هم نگاه کنن ٬ کاری ازدستت بر نمیاد ٬ همچین میکنن

ش ( که همون شمینللی باشه ) : در مورد بقیه نمی دونم چه چیزایی میتونه باشه ٬ اما در مورد تو دوست جان ٬ فک کنم داستان اینه که ٬ طرف هر چی تو چهره ی تو نگاه میکنه و بیشتر دقت میکنه ٬ نمی تونه بفهمه که چه چیز تو ٬ این دختر رو جذب کرده و کشونده توی خیابون !!

۲ و ۳ و ۴ :  

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
یکی تعریف میکرده که :

(شمینللی : داستان مال چند سال پیش هست  )

" توی اون دفتری که کار میکردم ٬ شیش هفتایی بودیم با هم و کلی خوش میگذشت . یه شرکت راه سازی بود و کار و بار هم بد نبود . برو بکس هم باحال و ردیف بودن . خلاصه صبح تا شب تو سر و کول هم میزدیم ٬ در کنارش کارم میکردیم  

یه دختر خانمی هم ٬ که فك كنم از بستگان یکی از مدیرای شرکت اصلی بود ٬ توی دفتر با ما همكار بود .

البته اون ٬ تنها دختر جمع بود و بقیه همه پسر بودن ٬ یعنی مرد بودن ٬ خلاصه دختر نبودن . این خانم ( شمی : اسمش یادم نیست . گفتا ٬ نینا ؟ نانا ؟! نانی  همچین چیزی )  خلقيات خاصی هم داشت .

بسيار خوش پوش و مرتب بود و از قضا خیلی خوب هم آرایش میکرد . پولدارم بود 

یعنی خانواده ش در واقع از نظر مالی  توپ بودن  .  پدرش ٬ صرفا" برای اینکه بیکار نباشه ٬ اون رو مشغول به کار کرده بود اونجا .

 کلی هنر هم داشت تازه  . فرانسه و انگلیسیش که حرف نداشت ٬ تایپ هم میکرد ٬ مدیر روابط عمومی و  تبلیغات و اینا هم بود . همه كار میکرد خلاصه .

فقط یه ایراد که ٬ شاید نشه گفت ایراد  ٬ یه نکته خاصی که در موردش وجود داشت ٬ طرز صحبت کردنش بود .

دیدی بعضیا  بچه گونه حرف میزنن این روزا ٬ یا مثلا" عروسکی حرف میزنن ؟ این شکلی نبود ٬ اما یه ترکیبی بود از همچین حالتی ٬ به همراه  مقدار زیادی ناز و ادا ( شمی : برو بکس به اینا میگن  جی جی* )

خلاصـــــــــــــه .

 آها اینم بگم که هیکل فوق العاده مرتب و زیبایی داشت و خیلی هم مراقبت میکرد از خودش . اون موقع ( ش : يعني همون N سال پيش ) تمام کلاسهای ایروبیک و بدنسازی و رژیمهای غذایی مختلف و این صحبتا رو تا آخرش رفته بود

 اما داستان .

اونجا ٬  همه با هم ناهار مي خورديم . يعني غذا از بيرون مي آوردن ٬ سر يه ميز جمع مي شديم  و نوش ميكرديم .

توضيح اينكه نينا  عموما" روي صندلي رييس ميز مي نشست و به همه مسلط بود ٬ ضمنا" زمانهايي كه ميخواست صحبت كنه ٬  به هر دليلی ٬ بقیه  ساكت ميشدن و گوش ميكردن فقط

يه روز ٬ غذا كباب برگ بود با برنج و كلي مخلفات .از اين كره هاي كنار غذا هم داده بود رستورانه ٬ كه ماركش مهگل بود . اين نينا جان ! هم توي يكي از همون رژيمهاي معروفش بود كه مثلا" برنج نمي خورد .

برنجش رو داد يكي دو تا از برو بكس خوردن .

چند لحظه اي كه گذشت  نينا برگشت رو به جمع ٬ با همون لحن و صداي مورد نظر ! گفت :

" راستی بچه ها  ٬ من رژيمم ٬ كي مهگل منو ميخوره ؟! "

بعد از يه سكوت يكي دو ثانيه اي  ٬ همه چی منفجر شد ٬ یعنی ترکیدن از خنده   ٬ پخش شدن رو درو ديوار . دیگه نمي دونم شدت خنده رو چه جوري توصيف كنم . دو سه نفر غذا پريد تو گلوشون و خلاصه يه وضعي .

 

اون روز تا غروب ٬ همه ساكت ساكت بودن  .هيچ كس با هيچ كس هيچ صحبتي نكرد . يعني يكي دو بار يكي اومد يه حرفي بزنه ٬ همه ميزدن زير خنده دوباره ."

*جي جي ديگه . (gigi) . چي بگم الان ؟!

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
سالها پیش :

تصور کن شمینللی رو ٬ یه پسر شیرین زبون ٬  محبوب تمام قلوب ٬ و البته زبون دراز

در حضور ۲ یا سه تا از عموها ٬ بانلی ( بابای + شمینللی ) یه چیزی رو گم کرده بود توی خونه و شمینللی رو گذاشته بود مسئول پیدا کردن اون ( تو بخون  گذاشته بود سر كار* )

 ارد  ( ord ) میداد هی ٬ اونجا رو گشتی ٬ اینجا رو چی ٬ زیر اونجا ٬ توی اونجا

حسابی کلافه م کرده بود . بدجوری توی ذهنم ٬  داشتم دنبال یه چیزی میگشتم که بهش بگم ٬ یه کم سبک کنم خودمو

یادم نمیاد تو کدوم یک از فیلمهای فارسی  شنیده بودم اینو ٬ خلاصه ٬ چشامو بستم ٬ دهنم رو باز کردم و بلند بلند گفتم : من نمی تونم پیداش کنم اینو  ٬ " گر تو بهتر میزنی ٬ بستون بزن "

منفجر شدن همشون از خنده ٬ عموها که به معنای واقعی کلمه ترکیدند  از اون طرف ٬  بانلی هم ٬ نه می تونست جلوی خنده اش رو بگیره ٬  همم اینکه  نمی خواست بخنده  . توی همون حالت برگشت گفت ٬ میدونی حکایت این جمله که گفتی رو ؟!

از تک و تا ننداختم خودمو ٬

- بله که میدونم !!

یه نگـــــــاهی کرد و گفت ٬ واقعا" میدونی ؟

-  پس چی که میدونم

حالا داستان چی بود ؟!

هزار سال پیش ٬ یه کم کمتر یا زیادتر ٬ نمی دونم کی بوده ٬ خواجه نصیر بوده ٬ شیخ کلینی بوده و اينا ٬  هر کی بوده ٬ خلاصه ٬ نشسته بوده زیر درختی ٬ در یک فضای چمن آلود و با صفایی ٬ داشته " نی " میزده برای خودش 

 بعله ٬ نی میزده و کلی کیف میکرده . در همین حین ٬ از ک و ن این آقای عزیز ٬ یک باد نسبتا" پر سر و صدایی خارج میشه

نی رو میگیره رو به  همون عضو  عزیز  و میگه که :

 " گر تو بهتر می زنی بستون بزن "

 بعدا" که خودمون دو تایی بودیم ٬ این داستان رو برام تعریف کرد و کشت منو از خجالت .

* سر کار بودم دیگه . هر چی رو که گم میکرد ٬ یعنی این که  ٬ خودش یه جا میذاشت ٬ بعدم یادش میرفت . شمینللی هم دیوارش از همه کوتاه تر ٬ باید میگشت دنبال چیزی که اصلا" نیستش ٬

فک کن !!

 

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
 

۱ ميگـــــم ، شما پسرا وقتي دور همين ، چه جور حرفايي ميزنين  

۲ خــــــب ، از همون حرفايي كه شماها ميزنين 

۱ خيـــــــلي بي تربيتي !! 

۲..... 

 

* چی میگن ؟!  آها ٬ بعدا" نوشت :

جک نیست بابا جون  ٬ خاطره ست !  تازه م هست

 

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |

تازه داره از این بازیای وبلاگی خوشم میاد !

برو بکسی که میان اینجا ٬ میدونم همگی ٬  توووپ ٬ دوست بازن ٬ و هر کدوم کلی داستانای باحال دارن  که تعریف کنن از دوست جوناشون و دیوونه بازیهای اونها ٬ یعنی دوستا

منم میخوام بگم خب !

بازیه دیگه . اسمشم با اجازه بزرگترا میذارم ٬ دوستای دیوونه .

حس بگیر قشنگ ٬  برو توی مودش ٬ ببین شمینللی با چه دیوونه هایی سر و کار داشته توی زندگیش . سه تاشون رو فعلا" داشته باش  ٬ تا بعد .

۱- الان که هر کسی هشتا گوشی دستش هست رو خیلی خبر ندارم ٬ اما یه موقعی ٬ که مبایل هنوز انقدر فراگیر نشده بود ٬ توی خونه های دانشجویی ٬ همیشه  سر تلفن دعوا بود . برو بکس هم هر کسی شصتا گرل فرند و گرل گای و گرل فلان فلان داشت برای خودش .  انصافا"  معضلی شده بود این تلفن ٬ اونم توی خونه ایی که چانصد پانصد تا آدم جنایتکار ٬ بیست و چهار ساعت در حال آمد و شد بودن !!

خلاصه که ٬ هر کی حواسش نبود و قطع میکرد تلفن رو  و پا میشد از پای گوشی ٬ معلوم نبود دیگه کی بهش نوبت برسه . تو همین دوران ٬ توی یکی از نظافتهای هفتگی ٬ زیر تخت یکی از اتاقها ٬ برو بکس با یه بطری  آب معدنی ٬ اما حاوی ماده ای عجيب و ناشناخته روبرو میشن . بعد از کلی آزمایشات بوشناسی و مزه شناسی و این حرفا  معلوم میشه که بعله ٬ يكي از این دوستاي عزیز     برای این که از پای تلفن بلند نشه بره دستشویی و نوبتش بسوزه ٬ همونجا توی بطری جیششو  میکرده 

ما که ترکیدیم از خنده هیچی ٬ تو دانشگاه هم عین بمب ترکید !!

۲- اون اوائل ٬ سمند ٬ با اون کامپیوتر سخنگوش ٬ کلی جذابیت داشت برای همه و بیشتر از همه ٬ برای عشاق سینه چاک تکنولوژی .  یه دوست دیوونه ای داشتم و دارم هنوزم که جون میده برای این سیستما .

این آقا ( یعنی همین دوستم که عشق این حرفاست ) تعریف کرد برامون (البته از آخر تعریف کرد ! یعنی اولش رو تعریف نکرد که چه آتیشی سوزونده با اون کامپیوتره ) .  یه روز برادر بزرگترش زنگ میزنه  خونه و با یه حال و صدای به هم ریخته و اعصاب قاتی پاتی ٬ میگـــــــــه ٬ کجایی که  بیچاره شدیم . جواب بابا رو چی بدیم . بدبخت شدم  و  از اين صحبتا .

 دوستم بهش میگه که ٬ چــــــــــی شده حالا  . برادرش میگه ٬ داشتم مثل آدمیزاد با سمند بابا  توی اتوبان می رفتم  ٬ یهو دیدم کامپیوتر ماشين شروع کرد به پیغام دادن که : " موتور اتومبیل شما در حال انفجارمی باشد . لطفا" هر چه سریعتر خودرو را ترک کرده و از محل دور شوید " . منم پریدم بیرون ٬ د فرار .

 تعریف میکرد و قهقهه میزد  از سادگی برادرش و مارمولک  بازی خودش !

 هنوزم خداییش ریسه میرم  از خنده ٬ وقتی دوباره تعریف میکنه براي كسي .

۳- یه دوست دیوونه ای داشتم که ٬ بعد از کلی بگیر و ببند ٬ روی معده اش عمل "بای پس" * انجام داد .

آره دیگـــــــــه ٬  وزن کم کرد .

چقدر کم کرد ** رو  میگم بهت ٬ اینو گوش کن اول .

داستان های باحال و خنده دار ٬ از گنده بودن و  سنگینی خودش زیاد داشت اما این دیگه نوبرشه .

توی بازاره ٬ با پدرش و عموش  و اینا . یه موتور وسپا داشت اون موقع  که کاراش رو باهاش  انجام میداد توی شلوغ پلوغی مرکز شهر . یه بار ٬ توی یه رفت و برگشت ٬ یه پراید ٬ از پشت میزنه  به موتور این دوست عزیز و داغون میشه (پرایده داغون میشه البته ) .

افسر پلیس برای دیدن صحنه میاد و میخواسته کروکی بکشه ٬ تو همون زمان هم این دوستم یه گوشه ای داشته با تلفن ٬ هندل میکرده کاراش رو ٬ خلاصه پلیسه  ندیده بوده این کوه گوشت رو !!  

و گیر داده بوده به راننده پراید که ٬ صحنه سازیه  .

 حرفش این بوده ٬ راستم میگفته ٬ که داداش ٬ کدوم پراید  رو دیدی تا حالا ٬ که بخوره به یه وسپای پیزوری ٬ و کاپوت ماشین تا نصف جمع شه ٬ که حالا انتظار داری همچین چیزی رو من باور کنم . بچه گیر آوردی ؟! 

خودش میگفت (دوستم ) بعد که رفتم جلوتر و گفتم سرکار جان ! من سوار وسپا بودم ٬ پلیسه اول یه کم رنگش پرید ٬ بعد یه نگاه خریدارانه ای ! بهم کرد  و خلاصه خودش خنده ش گرفت . اومد جلوتر ٬ یه دستی به شیکم و برو بازوم کشید  و گفت : انبار کردی ؟!

 چند کیلو هستی حالا ؟!

** در گوشی به طرف گفته بود که یه وقت پس نیافته ٬ منم یواشکی میگم ٬ بیار جلو گوشت رو 

۲۷۰ کیلو    ناقابل .

بعد از عمل و رژيمهاي مربوطه  شد ۱۱۰ تا البته .

* معده رو كوچيك ميكنن . مال اين دوستمون رو ۱۲ قسمت كرده بودن معده اش رو ٬ بعد ٬ يازده تا از دوازده تا  رو  ٬ مسدود كردن

 

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
املت  مخصوص ٬ به روش شمینللی رو اگه یادت نیست  ٬ بخونش بیا که کارت دارم

خب کجا بودیم  ٬ آها ٬ گفتي روزه ای ؟! صبحونه آمریکایی خوردی تا حالا   نه ؟

پس بگیر که اومد

مواد لازم :

- نان تست . به تعداد افراد .

- شیر . كمتر از  دو لیوان .(هر چی چرب تر بهتر ) ( چوپان ترجيحا" يا مي ماس )

- کمی شکر .

- کره . نیم قالب .

- ماهیتابه   

طرز تهیه :

شیر را کمی گرم نمایید .  شکر را به آن اضافه کنید . نه برای شیرین شدن . فقط کمی مزه به آن بدهد .

نان تست را داخل شیر ٬ خوب آغشته کنید . توجه کنید که ظرف شیر باید طوری باشد که نان ٬ به صورت کامل و افقی داخل شیر فرو رفته و شکسته و خرد نشود . ( مثلا" یک بشقاب گود )

با شعله  خیلی کم ٬ کره را داخل تابه کمی تفت دهید سپس نان آغشته به شیر را داخل تابه بگذارید .

بسته به سلیقه ٬ میتوان آن را برشته نمود ٬ یا پس از کمی تغییر رنگ و سفت شدن نان ٬ برداشته و  میل کنید .*

سس کچاپ رو هم در کنارش امتحان کنید   .

به عنوان نوشیدنی ٬ سر آشپز ( که شمینللی باشه  ) آب انبه ( تکدانه ) رو قویا" پیشنهاد میکنه ! سن ایچ پرتقال هم میتونه باشه .

همین دیگه . پاشو درست کن تنبل

* فکم درد گرفت انقدر رسمی حرف زدم باباجون

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
اینم یه جور بازیه برای خودش خب !!

سر اسمش دعوا ندارم ٬ اما می تونی بهش بگی بازی دوستان ٬ یا همون خاله بازی خودمون .

اگه یادت نمیاد چه جوری بود ٬ کمکت  هم میکنم .

داستان همون داستانه ٬ افراد هم تغییر زیادی نکردن .

از کدوم عزیز بگم حالا ؟

از توت فرنگی   شروع کنم که همیشه با پستهای قشنگ و موزیک های توپ خودش همه رو سر حال میاره ٬ یا از سحر  خانوم گل که با همون جونش کلی سیستمهای ردیف و توپ دارن برای خودشون !

چرا از پارمیس نگم که یه دنیا غم توی صداش هست ٬ اما شعر میگه عین بنز ٬ یا حتی از معجزات اشک  نفیس  بگم که معجزه میکنه خدایی . تو اصلا" آرماچوندیا می دونی چیه ؟  نمی دونی دیگه !! من اما یه دوست قدیمی دارم که خودشه ٬ یعنی اصل جنسه ٬ اونم لیلا ست .

خب کجا بودیم ؟! آها خاله بازی بود ٬ گلاب گلاب کاشونه ٬ ماشالا ٬ نوبت قدبلند  جونه ماشالا .بازم بگم  ؟ آهوی محتضر  رو میشناسی تويي كه  اینجا نشستی ؟ بشناسی یا نشناسی ٬ خلاصه کامنت دونیش  تعطیله همیشه !

کجا ؟! یک عالمه دوست جونای من هنوز موندن . تو  تا حالا لیمویی  رو دیدی که عاشق آلبالو و مامانش باشه ٬ یا  شده تا حالا با  یه نماینده  م.ا.ر.ج.ا.ن.ی.ک.ا  روی زمین هم صحبت بشی ٬ تازه اسمش چیستا هم باشه اون وقت !

از مهربانو  بگم برات یه کم دلت آب شه ٬ انقدر که مهربونه و هنرمند  و خوش ذوق ٬ یا از نگار عزیز   که اندازه پدر بزرگ همه مون توی بلاگستان سابقه داره و یه گلستان پر از ادب !

 خب ٬ قبل از این که ادامه بدم ٬ میخوام این دوستم  رو حتما" دریابی که از دستت میره یه وقت .

حالا بیا ببین چقدر دیگه دوست جون دارم من . اول از همه همین دوست جون  عزیز که پاییز رو خیلی دوست داره ٬ بعدشم نیلوفر  خان ٬ با اون تیم معروف ساسا و به به و  باران ! و بقیه . 

خانم هاویشام  رو اصلا" یادت هست ؟ این لیلا شونه .عادله  رو چي ؟  اين يكي رو ديگه دیر اومدی خداییش ٬ تموم شد !

نوبتی هم باشه ٬ نوبت به دوست حکیم و  فرزانه ٬ ثنا  میرسه که کلی چیز میتونی ازش یاد بگیری . یا همین مریم  که مثل توست ٬ یه کم فقط تازگی زده  تو کار ایران باستان و این حرفا .

خسته که نشدی ؟! شده باشی هم فرق نمیکنه ٬ من میگم  با حوصله باش تا کامروا شوی

خود شمینللی که آبی ازش گرم نمیشه  ولی امکانش خیلی زیاده که بین این دوستا ٬ یکی رو پیدا کنی و مسیر زندگیت  بالکل عوض شه . گوش کن پس

یه آزاده  داریم ما ٬ شاه نداره . یا همین لاله  خودمون که انترنی و شاعری و روابط عمومی و همه چی رو تا آخرش رفته و برنگشته .

 دختر پارسی  رو تا یادم نرفته بگم که بری بببینی و کیف کنی ٬ لیلای   در امتداد هستی رو هم همین طور . تازه  متی   رو یادم نبود با اون قلب همیشه خونینش ٬ یا  نسرین بی بی   خودم رو ٬ که شماره یک هست تو همه چی .

مهشاد  رو بگو با اون دلاویز ترینش که دل انگیز ترین هم هست ٬ یا اون دوست عزیز جوراب   رو که سالی یه بار از این طرفا رد میشه ٬  این ساغر   عزیز رو هم برو ببین که میخوام باقی داستان رو تعریف کنم .

یکی دوتا دوست عزیز دارم که همیشه با هم حال کردیم و گل گفتیم و گل شنیدیم . کم رنگن ٬ اما هستن

بعله ٬ بازهم  پدر  و این همه شهرت  ٬ این همه صفا ٬ همه مینی مالایز شده تو وجود این عزیز و البته امین خان  که  حالا حالا ها متوجه نمی شی چرا انقدر باهاش هستم و ردیفم . یه دوست تازه دیگه هم دارم ٬ و کسی نیست جز شخصیت مهم حاج ممز  !

تموم که نمی شن دوستای شمینللی ٬ اما خب دیگه برو بکس دارن کم کم غر غر می کنن و خب یه کم حق هم دارن دیگــــــــــه 

براي حسن ختام ٬ اين سه نازنين رو هم درياب تا خيالم راحت بشه . اوليش كه خب نازنين  هم هست انصافا" ٬ بعدشم  مرجان  جان !! خوبم  و دست آخر هم نماينده  همه دلشدگان  روي زمين ٬ توي بلاگستان ٬ كه بلاگش عرق آدم رو درمياره خداييش .

تموم شـــــــــــــــــــد   

چي ؟ دعوت ؟ بازياي شمينللي دعوت نمی خواد ٬ شروع كن ببینم چه میکنی !

 

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM