چند سال پيش كه براي يه سفر نه چندان كاري عازم يكي از شهرهاي دوست و همسايه تهران بودم و سوار بر تاكسي توي ترافيك تهران داشتم به سمت رسالت ميرفتم و همين طور مشغول گرفتن شماره دوستان دور و نزديك و احوالپرسي از اونها بودم ( sms هنوز اختراع نشده بود اون زمونا
) احساس کردم که اوضاع یه مقدار عجیب به نظر میاد . اولا" که ترافیک توی اون ساعت از شب ( ۲۳ یا بیشتر ) خیلی عادی نبود بعدم اون محوری که ما داشتیم درش حرکت می کردیم می بایست خلوت شده باشه دیگه . ( حدفاصل پل سیدخندان تا چهارراه مجیدیه ) . از یه طرف همون طور که مشغول صحبت با تلفن بودم داشتم غر غر های راننده تاکسی رو هم گوش می کردم
اما باز هم نمی دونم چی شد که احساس کردم این غرولند های زیر لب دوست عزیزمون ( همون راننده دیگـــــــه
) داره بالا میگیره و از این حرفا . باز به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم . اونم همینطور.
کار به جایی رسید که دیدم موضوع انگار جدی تر از این حرفاست و هم ادامه صحبتهای تلفنی داره مشکل میشه هم اینکه این راننده جان داشت کمی تا قسمتی روی اعصابم راه میرفت . خلاصه تلفن رو گذاشتم کنار و ساکت نشستم ببینم داستان دقیقا" چی هست . ترافیک هم انگار قصد باز شدن نداشت و با شدت هر چه تمام تر می بارید
یه لحظه راننده عزیز از جا پرید و شروع کرد به داد و بیداد و در ادامه چند تا فحش آبدار هم نثار در ودیوار کرد . کم کم متوجه شدم که نه بابا . این کلمات آبداری که داره میگه همچین بی مخاطب هم نیست . یه نفر ( گدای چهارراهی ) رو دیدم که لنگان لنگان و .... داره می چرخه بین ماشینها ![]()
راننده با دیدن این صحنه بر شدت حملات خودش افزود و آنچه نه بدتر بود رو به زبون آورد و البته در کنارش تهدید کرد که اگه بیام پایین پدرت رو در میارم و فلان می کنم و فلان .
منم از همه جا بی خبر داشتم نگاه می کردم ببینم به کجا می کشه . ترافیک هنوز ادامه داشت و فکر کنم تا روی پل سیدخندان رو به راحتی گرفته بود . یعنی یه نگاهی که به پشت انداختم حدس زدم که باید تو همین مایه ها باشه ![]()
اون گدای عزیز به نزدیکیهای ماشین ما رسیده بود که راننده با یک حرکت یا بهتر بگم یه فیگور خیلی عالی در رو تا نیمه باز کرد و ادای پیاده شدن رو طوری در آورد که با این حرکت گدای مورد نظر با همون حالت عجیب اندام و راه رفتن خاص خودش پا به فرار گذاشت .
داستان چی بود حالا . بــــــــعله . این گدا جان آخر های شب که خبر آنچنانی از پلیس و این حرفا نیست میاد سر این چهار راه و با همون فرمولهایی که خودش بلد هست چراغ رو قرمز میکنه و جوری اون رو تنظیم میکنه که قرمز هم بمونه و شروع میکنه به کاسبی .
ملت هم از همه جا بی خبر نشستن تو ماشینهاشون و منتظرن راه باز بشه
این هارو راننده داشت با عصبانیت و همراه با مخلوطی از فحش های مزین به خانواده گدای بد بخت و اینها برای من و مسافر جلویی تعریف میکرد . ترافیک به فاصله یک دقیقه باز شد و ما راه افتادیم .
الکی نیست که میگن پول ریخته تو تهران و فقط باید جمعش کرد .
علی اشرف درویشیان تو بیمارستانه راستی ![]()
این آقای یلتسین که فوت کرد درسته که الکلی شده بود و این صحبتا . اما اولاش آدم خوبی بود و کارای زیادی کرد برای کشورش![]()
مالهالند درایو رو هم دیدم و عجب فیلمی بود .
یه فیلم باحال از دنیل دی لوییس و میشل فایفر
اسمش هم هست Age of Innocence . تعجب نکنید اگه گفتم که کارگردانش استاد اسکورسیزی هست و البته اون رو تقدیم کرده به پدرش . جناب لوچیانو اسکورسیزی.
یه فیلم دیگه ؟
یه سال خوب A Good year . راسل کرو بازی کرده و چه عالی . رایدلی اسکات هم کارگردانشه تازه .
این داستان مذاکرات ما با آمریکا هم داره به جاهای باحالش میرسه . ![]()
یه چیزی .
فکر میکنید بزرگترین عامل طلاق و جدایی تو خانواده ها چی هست ؟
فلاسفه آذری زبان یا همون ترک خودمون جواب این سوال رو پیدا کرده اند و به این نتیجه رسیدن که ازدواج بزرگترین عامل طلاقه. ![]()

