یه دوست دیوونه ای** داشتم که زنده ست هنوز و فک کنم
پزشک اطفال شده باشه . روی شیشه اتاقش يه شعر بود ٬ متن بود يا دكلمه ؟ هر چي بود خلاصه
به انگليسي نوشته بود . متن دقيقش رو مسلمه كه يادم نيست
مضمونش اما چنين ميگفت .
تو ! كه ميگي آفتاب رو دوست داري ولي هر وقت كه آفتابي ميشه هوا ٬ عينك آفتابي ميزني ![]()
تو كه ميگي بارون رو دوست داري اما تا بارون مياد چتر ميگيري دستت ٬
تو كه ميگي گل ها
رو دوست داري اما تا يه دونه قشنگشو مي بيني مي چيني اونو !
تو ! كه ميگي پرنده ها رو دوست داري ولي مي كني تو قفس اونهارو ٬ ![]()
تو كه فلان فلان و از اين حرفا !
خلاصه همينجوريــــــــــــــي مي گــــــــــــــفت مي اومد تا آخر .
آخرش ميگفت ٬خب به من حق بده كه وقتي بهم ميگي دوستت دارم ٬ از ترس خودمو خراب كنم دیگــــــــــــــه
!!
همين ! حالا هـــــــــــــي بگو دوستت دارم ![]()
فيلم ديدم ٬ فيلم ديدني ! " OLD BOY " از اون فيلماست كه همه جور سليقه اي رو تا حد انفجار راضي ميكنه .![]()
* وقتايي كه بارون مياد اولين فكري كه به ذهنم خطور ميكنه همين هست .
** ديوونه در اون معني كه شمينللي بكار مي بره با اون چيزي كه تو توي ذهنت داري ٬ هيچ ربطي به هم ندارن . الكي اين شكلي
نكن!
