سر عنوانش هم خیلی حساسیت ندارم . باحال ترین و توپ ترین
سوتی های کلامی تمام طول زندگیم ( که البته اینجا قابل ذکر هست
) و میشه اصلا" تعریفشون کرد ( یعنی سه صفحه داستان هم نباید براش ردیف کرد ) رو می خوای بخونی الان . حس بگیر قشنگ . برو توی مود خنده
و تصور کن شمینللی رو :
- توی خونه دانشجویی ٬ افراد دو دسته ان . اونایی که اصلا" نماز نمی خونن و اونایی که موقع امتحانها نماز خون میشن
. زمانی که طبق معمول پای پوکر بودیم با بروبکس ٬ و توی هر اتاقی هم چانصد پانصد نفر مشغول انواع جنایت بودن ٬ دو تا از بکس که می خواستن نماز بخونن توی هال ایستاده بودند و یکیشون که نماز مغربش رو خونده بود ٬ می خواست نماز دوم رو شروع کنه ٬ برای نیت کردنش ( بلند بلند وکاملا" جدی ) شروع کرد که : " چهار رکعت نماز مشرق می خوانم قربة الی اله ".
اول ٬ همون بغل دستیش ( وسط نماز ) منفجر شد
٬ بعدم همه .
- توی همون خونه ٬ یکی از بهترین دوستان و البته دیوونه ترینشون ٬ مماخش رو عمل کرده بود و خلاصه کلی برای خودش برو بیایی داشت
. ( اون موقع ٬ نصف دختر های تهرون هم هنوز بینی عزیز دل برادر رو زیر تیغ نفرستاده بودن
). یکی از برو بکس عزیزی که همیشه با هم در ارتباط ( خیلی دور خیلی نزدیک !! )بودیم توی صحبتاش هی میگفت که ٬ این دوستت بعد از عملش ٬ انقدر سرش رو بالا میگیره ٬ ما رو نمی بینه اصلا" . بگو بابا جواب سلام واجبه
.
گفتم بهش . با یه حالت عذر خواهی و شرمندگی برگشت گفت ٬ حاجی من کی باشم بخوام کسی رو تحویل نگیرم
٬ اونم کی ٬ "معشوقه سابق دوست پسرم رو !!! "
از شدت خنده ٬ پخش شدم رو در و دیوار.![]()
- پدر جان یکی از دوستهای خوبم ٬ یه سوییت برای یک سری مقاصد خیرخواهانه
خودش اجاره کرده بود . این دوست عزیز اما با کمک بروبکس ٬ اصلا" مهلت کار خیر رو به پدر جان نداده بودن و خوشون زودتر از آقای پدر ٬ شهر و کوچه و آپارتمان و همه چی رو خلاصه به گند کشیده بودن . توی یه فرصت مناسب ٬ پدر عزیز با یکی از همون مقاصد خیرش روی کاناپه دراز کشیده بودن که از توی آسانسور شصتاد تا دوست دیوونه ( به همراه شمینللی البته ) میریزن تو خونه . اون پروژه خیر به کنار ٬ پدر عزیز با حالتی آمرانه گفت ٬ پسر عزیز ٬ تو ٬ الان ٬ اینجا ٬ چه غلطی میکنی !
دوست عزیز هم برگشت گفت : ای وای ببخشید پدر جان " اومده بودم بسته سیگارم رو بردارم "![]()
چــــــــــــــــــي ؟! ( اینو پدرش گفت ٬ با همین شدت )
اونجا که نشد بترکیم از خنده ٬ بعدش اما تلافی کردیم .
همین دیگه .
بازی تموم شد . دعوت هم نداره . هر کی دوست داره زود باشه !![]()
روی یه پروژه تازه دارم کار میکنم که خیلی وقته فکرم رو مشغول کرده . تازگی به این نتیجه رسیدم که قابلیت تبدیل به پروژه رو داره .
" کمک به دیگران از طریق کمک نکردن بهشون " .
پیشنهاد مثبت
هم پذیرفته میشود .
