تصور کن شمینللی رو ٬ یه پسر شیرین زبون ٬ محبوب تمام قلوب ٬ و البته زبون دراز ![]()
در حضور ۲ یا سه تا از عموها ٬ بانلی ( بابای + شمینللی ) یه چیزی رو گم کرده بود توی خونه و شمینللی رو گذاشته بود مسئول پیدا کردن اون ( تو بخون گذاشته بود سر كار* )
ارد ( ord ) میداد هی ٬ اونجا رو گشتی ٬ اینجا رو چی ٬ زیر اونجا ٬ توی اونجا ![]()
حسابی کلافه م کرده بود . بدجوری توی ذهنم ٬ داشتم دنبال یه چیزی میگشتم که بهش بگم ٬ یه کم سبک کنم خودمو ![]()
یادم نمیاد تو کدوم یک از فیلمهای فارسی
شنیده بودم اینو ٬ خلاصه ٬ چشامو بستم ٬ دهنم رو باز کردم و بلند بلند گفتم : من نمی تونم پیداش کنم اینو ٬ " گر تو بهتر میزنی ٬ بستون بزن " ![]()
منفجر شدن همشون از خنده ٬ عموها که به معنای واقعی کلمه ترکیدند
از اون طرف ٬ بانلی هم ٬ نه می تونست جلوی خنده اش رو بگیره ٬ همم اینکه نمی خواست بخنده
. توی همون حالت برگشت گفت ٬ میدونی حکایت این جمله که گفتی رو ؟!
از تک و تا ننداختم خودمو ٬
- بله که میدونم !! ![]()
یه نگـــــــاهی کرد و گفت ٬ واقعا" میدونی ؟ ![]()
- پس چی که میدونم ![]()
حالا داستان چی بود ؟!
هزار سال پیش ٬ یه کم کمتر یا زیادتر ٬ نمی دونم کی بوده ٬ خواجه نصیر بوده ٬ شیخ کلینی بوده و اينا ٬ هر کی بوده ٬ خلاصه ٬ نشسته بوده زیر درختی ٬ در یک فضای چمن آلود و با صفایی ٬ داشته " نی " میزده برای خودش ![]()
بعله ٬ نی میزده و کلی کیف میکرده . در همین حین ٬ از ک و ن این آقای عزیز ٬ یک باد نسبتا" پر سر و صدایی خارج میشه ![]()
نی رو میگیره رو به همون عضو عزیز و میگه که :
" گر تو بهتر می زنی بستون بزن "
بعدا" که خودمون دو تایی بودیم ٬ این داستان رو برام تعریف کرد و کشت منو از خجالت .
* سر کار بودم دیگه . هر چی رو که گم میکرد ٬ یعنی این که ٬ خودش یه جا میذاشت ٬ بعدم یادش میرفت . شمینللی هم دیوارش از همه کوتاه تر ٬ باید میگشت دنبال چیزی که اصلا" نیستش ٬
فک کن !!

