تبليغاتX
دروغگو
سالها پیش :

تصور کن شمینللی رو ٬ یه پسر شیرین زبون ٬  محبوب تمام قلوب ٬ و البته زبون دراز

در حضور ۲ یا سه تا از عموها ٬ بانلی ( بابای + شمینللی ) یه چیزی رو گم کرده بود توی خونه و شمینللی رو گذاشته بود مسئول پیدا کردن اون ( تو بخون  گذاشته بود سر كار* )

 ارد  ( ord ) میداد هی ٬ اونجا رو گشتی ٬ اینجا رو چی ٬ زیر اونجا ٬ توی اونجا

حسابی کلافه م کرده بود . بدجوری توی ذهنم ٬  داشتم دنبال یه چیزی میگشتم که بهش بگم ٬ یه کم سبک کنم خودمو

یادم نمیاد تو کدوم یک از فیلمهای فارسی  شنیده بودم اینو ٬ خلاصه ٬ چشامو بستم ٬ دهنم رو باز کردم و بلند بلند گفتم : من نمی تونم پیداش کنم اینو  ٬ " گر تو بهتر میزنی ٬ بستون بزن "

منفجر شدن همشون از خنده ٬ عموها که به معنای واقعی کلمه ترکیدند  از اون طرف ٬  بانلی هم ٬ نه می تونست جلوی خنده اش رو بگیره ٬  همم اینکه  نمی خواست بخنده  . توی همون حالت برگشت گفت ٬ میدونی حکایت این جمله که گفتی رو ؟!

از تک و تا ننداختم خودمو ٬

- بله که میدونم !!

یه نگـــــــاهی کرد و گفت ٬ واقعا" میدونی ؟

-  پس چی که میدونم

حالا داستان چی بود ؟!

هزار سال پیش ٬ یه کم کمتر یا زیادتر ٬ نمی دونم کی بوده ٬ خواجه نصیر بوده ٬ شیخ کلینی بوده و اينا ٬  هر کی بوده ٬ خلاصه ٬ نشسته بوده زیر درختی ٬ در یک فضای چمن آلود و با صفایی ٬ داشته " نی " میزده برای خودش 

 بعله ٬ نی میزده و کلی کیف میکرده . در همین حین ٬ از ک و ن این آقای عزیز ٬ یک باد نسبتا" پر سر و صدایی خارج میشه

نی رو میگیره رو به  همون عضو  عزیز  و میگه که :

 " گر تو بهتر می زنی بستون بزن "

 بعدا" که خودمون دو تایی بودیم ٬ این داستان رو برام تعریف کرد و کشت منو از خجالت .

* سر کار بودم دیگه . هر چی رو که گم میکرد ٬ یعنی این که  ٬ خودش یه جا میذاشت ٬ بعدم یادش میرفت . شمینللی هم دیوارش از همه کوتاه تر ٬ باید میگشت دنبال چیزی که اصلا" نیستش ٬

فک کن !!

 

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |
 

۱ ميگـــــم ، شما پسرا وقتي دور همين ، چه جور حرفايي ميزنين  

۲ خــــــب ، از همون حرفايي كه شماها ميزنين 

۱ خيـــــــلي بي تربيتي !! 

۲..... 

 

* چی میگن ؟!  آها ٬ بعدا" نوشت :

جک نیست بابا جون  ٬ خاطره ست !  تازه م هست

 

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM