(شمینللی : داستان مال چند سال پیش هست
)
" توی اون دفتری که کار میکردم ٬ شیش هفتایی بودیم با هم و کلی خوش میگذشت . یه شرکت راه سازی بود و کار و بار هم بد نبود . برو بکس هم باحال و ردیف بودن . خلاصه صبح تا شب تو سر و کول هم میزدیم ٬ در کنارش کارم میکردیم ![]()
یه دختر خانمی هم ٬ که فك كنم از بستگان یکی از مدیرای شرکت اصلی بود ٬ توی دفتر با ما همكار بود .
البته اون ٬ تنها دختر جمع بود و بقیه همه پسر بودن ٬ یعنی مرد بودن ٬ خلاصه دختر نبودن . این خانم ( شمی : اسمش یادم نیست . گفتا ٬ نینا ؟ نانا ؟! نانی
همچین چیزی ) خلقيات خاصی هم داشت .
بسيار خوش پوش و مرتب بود و از قضا خیلی خوب هم آرایش میکرد . پولدارم بود
یعنی خانواده ش در واقع از نظر مالی توپ بودن
. پدرش ٬ صرفا" برای اینکه بیکار نباشه ٬ اون رو مشغول به کار کرده بود اونجا .
کلی هنر هم داشت تازه . فرانسه و انگلیسیش که حرف نداشت ٬ تایپ هم میکرد ٬ مدیر روابط عمومی و تبلیغات و اینا هم بود . همه كار میکرد خلاصه .
فقط یه ایراد که ٬ شاید نشه گفت ایراد ٬ یه نکته خاصی که در موردش وجود داشت ٬ طرز صحبت کردنش بود .
دیدی بعضیا بچه گونه حرف میزنن این روزا ٬ یا مثلا" عروسکی حرف میزنن ؟ این شکلی نبود ٬ اما یه ترکیبی بود از همچین حالتی ٬ به همراه مقدار زیادی ناز و ادا ( شمی : برو بکس به اینا میگن جی جی* )
خلاصـــــــــــــه .
آها اینم بگم که هیکل فوق العاده مرتب و زیبایی داشت و خیلی هم مراقبت میکرد از خودش . اون موقع ( ش : يعني همون N سال پيش ) تمام کلاسهای ایروبیک و بدنسازی و رژیمهای غذایی مختلف و این صحبتا رو تا آخرش رفته بود ![]()
اما داستان .
اونجا ٬ همه با هم ناهار مي خورديم . يعني غذا از بيرون مي آوردن ٬ سر يه ميز جمع مي شديم و نوش ميكرديم .
توضيح اينكه نينا عموما" روي صندلي رييس ميز مي نشست و به همه مسلط بود ٬ ضمنا" زمانهايي كه ميخواست صحبت كنه ٬ به هر دليلی ٬ بقیه ساكت ميشدن و گوش ميكردن فقط ![]()
يه روز ٬ غذا كباب برگ بود با برنج و كلي مخلفات .از اين كره هاي كنار غذا هم داده بود رستورانه ٬ كه ماركش مهگل بود . اين نينا جان ! هم توي يكي از همون رژيمهاي معروفش بود كه مثلا" برنج نمي خورد .
برنجش رو داد يكي دو تا از برو بكس خوردن .
چند لحظه اي كه گذشت نينا برگشت رو به جمع ٬ با همون لحن و صداي مورد نظر ! گفت :
" راستی بچه ها ٬ من رژيمم ٬ كي مهگل منو ميخوره ؟! "
بعد از يه سكوت يكي دو ثانيه اي ٬ همه چی منفجر شد ٬ یعنی ترکیدن از خنده ٬ پخش شدن رو درو ديوار . دیگه نمي دونم شدت خنده رو چه جوري توصيف كنم . دو سه نفر غذا پريد تو گلوشون
و خلاصه يه وضعي .
اون روز تا غروب ٬ همه ساكت ساكت بودن .هيچ كس با هيچ كس هيچ صحبتي نكرد . يعني يكي دو بار يكي اومد يه حرفي بزنه ٬ همه ميزدن زير خنده دوباره ."![]()
*جي جي ديگه . (gigi) . چي بگم الان ؟!

