تبليغاتX
دروغگو - بازی ادامه داره

تازه داره از این بازیای وبلاگی خوشم میاد !

برو بکسی که میان اینجا ٬ میدونم همگی ٬  توووپ ٬ دوست بازن ٬ و هر کدوم کلی داستانای باحال دارن  که تعریف کنن از دوست جوناشون و دیوونه بازیهای اونها ٬ یعنی دوستا

منم میخوام بگم خب !

بازیه دیگه . اسمشم با اجازه بزرگترا میذارم ٬ دوستای دیوونه .

حس بگیر قشنگ ٬  برو توی مودش ٬ ببین شمینللی با چه دیوونه هایی سر و کار داشته توی زندگیش . سه تاشون رو فعلا" داشته باش  ٬ تا بعد .

۱- الان که هر کسی هشتا گوشی دستش هست رو خیلی خبر ندارم ٬ اما یه موقعی ٬ که مبایل هنوز انقدر فراگیر نشده بود ٬ توی خونه های دانشجویی ٬ همیشه  سر تلفن دعوا بود . برو بکس هم هر کسی شصتا گرل فرند و گرل گای و گرل فلان فلان داشت برای خودش .  انصافا"  معضلی شده بود این تلفن ٬ اونم توی خونه ایی که چانصد پانصد تا آدم جنایتکار ٬ بیست و چهار ساعت در حال آمد و شد بودن !!

خلاصه که ٬ هر کی حواسش نبود و قطع میکرد تلفن رو  و پا میشد از پای گوشی ٬ معلوم نبود دیگه کی بهش نوبت برسه . تو همین دوران ٬ توی یکی از نظافتهای هفتگی ٬ زیر تخت یکی از اتاقها ٬ برو بکس با یه بطری  آب معدنی ٬ اما حاوی ماده ای عجيب و ناشناخته روبرو میشن . بعد از کلی آزمایشات بوشناسی و مزه شناسی و این حرفا  معلوم میشه که بعله ٬ يكي از این دوستاي عزیز     برای این که از پای تلفن بلند نشه بره دستشویی و نوبتش بسوزه ٬ همونجا توی بطری جیششو  میکرده 

ما که ترکیدیم از خنده هیچی ٬ تو دانشگاه هم عین بمب ترکید !!

۲- اون اوائل ٬ سمند ٬ با اون کامپیوتر سخنگوش ٬ کلی جذابیت داشت برای همه و بیشتر از همه ٬ برای عشاق سینه چاک تکنولوژی .  یه دوست دیوونه ای داشتم و دارم هنوزم که جون میده برای این سیستما .

این آقا ( یعنی همین دوستم که عشق این حرفاست ) تعریف کرد برامون (البته از آخر تعریف کرد ! یعنی اولش رو تعریف نکرد که چه آتیشی سوزونده با اون کامپیوتره ) .  یه روز برادر بزرگترش زنگ میزنه  خونه و با یه حال و صدای به هم ریخته و اعصاب قاتی پاتی ٬ میگـــــــــه ٬ کجایی که  بیچاره شدیم . جواب بابا رو چی بدیم . بدبخت شدم  و  از اين صحبتا .

 دوستم بهش میگه که ٬ چــــــــــی شده حالا  . برادرش میگه ٬ داشتم مثل آدمیزاد با سمند بابا  توی اتوبان می رفتم  ٬ یهو دیدم کامپیوتر ماشين شروع کرد به پیغام دادن که : " موتور اتومبیل شما در حال انفجارمی باشد . لطفا" هر چه سریعتر خودرو را ترک کرده و از محل دور شوید " . منم پریدم بیرون ٬ د فرار .

 تعریف میکرد و قهقهه میزد  از سادگی برادرش و مارمولک  بازی خودش !

 هنوزم خداییش ریسه میرم  از خنده ٬ وقتی دوباره تعریف میکنه براي كسي .

۳- یه دوست دیوونه ای داشتم که ٬ بعد از کلی بگیر و ببند ٬ روی معده اش عمل "بای پس" * انجام داد .

آره دیگـــــــــه ٬  وزن کم کرد .

چقدر کم کرد ** رو  میگم بهت ٬ اینو گوش کن اول .

داستان های باحال و خنده دار ٬ از گنده بودن و  سنگینی خودش زیاد داشت اما این دیگه نوبرشه .

توی بازاره ٬ با پدرش و عموش  و اینا . یه موتور وسپا داشت اون موقع  که کاراش رو باهاش  انجام میداد توی شلوغ پلوغی مرکز شهر . یه بار ٬ توی یه رفت و برگشت ٬ یه پراید ٬ از پشت میزنه  به موتور این دوست عزیز و داغون میشه (پرایده داغون میشه البته ) .

افسر پلیس برای دیدن صحنه میاد و میخواسته کروکی بکشه ٬ تو همون زمان هم این دوستم یه گوشه ای داشته با تلفن ٬ هندل میکرده کاراش رو ٬ خلاصه پلیسه  ندیده بوده این کوه گوشت رو !!  

و گیر داده بوده به راننده پراید که ٬ صحنه سازیه  .

 حرفش این بوده ٬ راستم میگفته ٬ که داداش ٬ کدوم پراید  رو دیدی تا حالا ٬ که بخوره به یه وسپای پیزوری ٬ و کاپوت ماشین تا نصف جمع شه ٬ که حالا انتظار داری همچین چیزی رو من باور کنم . بچه گیر آوردی ؟! 

خودش میگفت (دوستم ) بعد که رفتم جلوتر و گفتم سرکار جان ! من سوار وسپا بودم ٬ پلیسه اول یه کم رنگش پرید ٬ بعد یه نگاه خریدارانه ای ! بهم کرد  و خلاصه خودش خنده ش گرفت . اومد جلوتر ٬ یه دستی به شیکم و برو بازوم کشید  و گفت : انبار کردی ؟!

 چند کیلو هستی حالا ؟!

** در گوشی به طرف گفته بود که یه وقت پس نیافته ٬ منم یواشکی میگم ٬ بیار جلو گوشت رو 

۲۷۰ کیلو    ناقابل .

بعد از عمل و رژيمهاي مربوطه  شد ۱۱۰ تا البته .

* معده رو كوچيك ميكنن . مال اين دوستمون رو ۱۲ قسمت كرده بودن معده اش رو ٬ بعد ٬ يازده تا از دوازده تا  رو  ٬ مسدود كردن

 

+ نوشته شده توسط شمينللي در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM